تبليغاتX
مجــــنـــــــــــــون بـــــی لیـــلــی

زنـــــدگـــانــیــم گـله دارد از جــوانیــــم شرمنــده جوانــی از ایــن زنــدگــانیــم




عکس خودم و پسر عموم  

 

 

 

 

 

 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 | 2:35 PM | + | موضوع: |

سلطان عشق  

همه شعرام با تو رفتند
برا گفتن چيزي نمونده
هرچي بوده به باد رفته
نفرتو جاش نشونده
يه عكس رو ديوار خونه
تنها چيزي كه مي مونه
نگام كرده و مي خنده
ميگم بس كن ديوونه
عكسشو آتيش مي زنم
تا بسوزه تنها يادگاري
مي بينم خودم مي سوزم
اين چيه ؟ راز زندگاني
تا بحال ديده بودي كه
بگريه عكس ،پشت شيشه
آره اون عكس گريه كردش
وقتي به زخمش خورد تيشه
درِ عشقو به روش بستم چون
شيشه ي عكسشو شكستم
ولي انگار دلش شكسته باشه
اشك ها مي ريخت ز دستم

سلطان عشق


 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 | 4:18 PM | + | موضوع: |

این هم مجنون اصلی  

لیلی خودش را به آتش کشید
خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گر میگرفت ، خدا حظ می کرد
لیلی می ترسید
می ترسید آتشش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست
خدا اجابت کرد
مجنون سر رسید
...
مجنون آتش هیزم لیلی شد
آتش زبانه کشید
آتش ماند
زمین خدا گرم شد

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | 4:25 PM | + | موضوع: |

آری گلم عاشق جز تو چیزی نمی بیند  

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌یِ شبهای من
لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

آنقدر خوبی كه در چشمان تو گم می‌شوم
كاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

در گریز از خلوت شبهایِ بی‌پایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی می‌ساختم آنجا كه دریایی نداشت

پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناكامیم تقدیر جاپایی نداشت

شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانی‌ات یك قطره خوانایی نداشت

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت

عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت

بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس كه زیبا بود زیبایی نداشت

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | 4:17 PM | + | موضوع: |

لیلی و مجنون  

لیلی و خدای لیلی

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | 4:8 PM | + | موضوع: |

تقدیم به تمام عشقان دنیا  

3dgirl.blogfa.com عكس هاي عاشقانه، عكس دوتا عاشق ، عشق بازي، عشق

Image By Pic.Blogfa.Com

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | شنبه دهم اسفند 1387 | 5:15 PM | + | موضوع: |

” عشق چست؟ “  

شاگردی از استادش پرسيد: ” عشق چست؟ “

استاد در جواب گفت: ” به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! “

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: “چه آوردی؟ “

و شاگرد با حسرت جواب داد: ” هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .”

استاد گفت: ” عشق يعنی همين! “

شاگرد پرسيد: ” پس ازدواج چيست؟ “

استاد به سخن آمد که : ” به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! “

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: ” به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.”

استاد باز گفت: ” ازدواج هم يعنی همين!!

پی نوشت: این حکایت در حالی که بسیار قدیمیست اما آموزنده و زیباست و من بارها در اجتماع به این حکایت فکر می کنم و درستی اون رو در فکرم تایید می کنم !!!

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه نهم اسفند 1387 | 2:49 PM | + | موضوع: |

خداحافظ ...  

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....
!

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه نهم اسفند 1387 | 2:47 PM | + | موضوع: |

عشق زیبا وصادقانه  

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود.

زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود .

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود .

زيباترين اعترافم عشق توبود
عشق زیباست اگه صادقانه باشه
اگه يک روز فهميدي که دل هزار نفر برات تنگ شده؟ بدون اوليش منم
اگه يک روز فهميدي که دل صد نفر برات تنگ شده؟ بدون اوليش منم
اگه يک روز فهميدي دل ده نفر بـرات تنـگ شده؟ بـدون اولـيش منم
اگه يک روز فهميدي که يک نفر دلش برات تنگ شده؟ بدون اون منم
اگه يک روز فهميدي که کسي دلش برات تنگ نشده؟ بدون من مُردم.
دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه نهم اسفند 1387 | 2:46 PM | + | موضوع: |

عشق زیبا  

در عمق عطش ، تو سيرابم کردي . . .

بگو آخر که چرا ، تو رهايم کردي ؟

بيمارم کردي . . . خرابم کردي . . .

چه ابلهانه باختم !!!

خودم را . . .

عشقم را . . .

و احساسم را . . .

چه شد آن حس قشنگ ؟

چه شد آن مِهر لطيف ؟

چه شد آن شرم و حيا ؟

چه شد آن قول و قرار؟

به چه حقي در من ، تو نهادي مِهرت ؟

تو نگفتي بي تو . . .

منِ بي دل، منِ عاشق ، منِ مست . . .

دل به ديدار که خوش گردانم ؟

روي ز نگاه که گُل اندازم ؟

تو نگفتي بي تو . . .

من ، آن غنچه ‌ي پژمرده ز عشق . . .

به اميد که پرپر بشوم ؟

من ، آن اختر تابنده ‌ي شب . . .

به هواي که چشمک بزنم ؟

تو نه گفتي و نه ماندي . . .

تو فقط رفتي . . .

بي درنگ ، بي تامل ، بي مِهر . . .

آري تو فقط رفتي . . .

بي من . . . !

باشد تو برو . . .

آري تو برو . . .

با او . . .

و من اين بار نيز با يک حسّ غريب ،

اين دعا پشت سرت مي خوانم :

اي عشق بي پايان من ، اي هستي من . . .

کاش هميشه ، همه حال ، خنده‌ات از ته دل باشد و

گريه ‌ات از شوق . . .

من که نابود شدم . . .

تو مهمي ، تو . . .

تو و آن خنده ‌ي شيرين فريبايت . . .


آري تو بخند ،
آري ، تو برو،

با او ...

او که ز من خنده گرفت و به لب‌هاي تو نشاند...

شده با او ، تو بخند

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه نهم اسفند 1387 | 2:31 PM | + | موضوع: |

اي عشق زيبا  

ای عشق زیبای در غم فراغت              چه بسیار رنج بردمت در تنهایی

من در طلبت به هر جاکشیدم               سر تا شاید بیابمت در سرایی

جز تو  ندارم کس که بندم  دل             به آنان که ندارند دل ز عشقی

ای دلکم خونت بباریدن بگیر                تا  صدایت بشنود ز هر جایی

تاگر آید و بیند حال رنجورم                ناز کشد و به حالم بسوزد دلی  

ولی چه سود او را نمی یابم               ندانم به کدام کوی است پنهانی

عشقی که سودش نی زحالم                مرا محتاج است به حال دیوانی

بسوزم و بسازم زین ساز جهان            تابگردد و بچرخد چرخ آسمانی

ای دل تنها تو را نباید امید ت              بدان باشد عشق زیبای رویایی

که چون تو را پایه ایست خاک              نتوانی رها به وصالش رهایی

پس منتظری چرا انتظار ..؟               زین انتظار تو را نیست سودی

ای دل ، به دریا بسپار جان                 تا که دریا تو را برد به دیداری 

زین خاک رها خواهم شد                    در دیدش هیچ جای فرصتی

چون برسد به یار دل جانم                  پس نیایددگر زین جان صدایی

 
دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه نهم اسفند 1387 | 2:19 PM | + | موضوع: |

زیبا!  

 زیبا!

 

زیبا هوای حوصله ابری است...

چشمی از عشق ببخشایم

            تا رود آفتاب بشوید

                      دلتنگی مرا

 

 

زیبا!

زیبا هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم  

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

 با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

 تا عشق در تمامی دلها معنا شود

 یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

            درتندباد عشق نلرزد

 

 

  زیبا

 آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس میکنم

 آنگونه عاشقم که نیستان را

                  یکجا هوای زمزمه دارم

 آنگونه عاشقم

                  که هر نفسم شعر است

 

 

 زیبا!

 چشــــم تو شعر 

چشـــــم تو شاعر است

 من  دزد شعرهای چشم تو هستم

 

 

زیبا!

زیبا  کنار حوصله ام بنشین

 بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

             من سبز میشوم

 

 

زیبا!

 زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

                      بچــــــرخانم

                              بر حول این مدار

 

 زیبا!

تمام حرف دلم این است    

           من عشق را به نام تو آغاز کردم

                         در هر کجای عشق که هستی

                                                     آغاز کن مرا

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه نهم اسفند 1387 | 2:3 PM | + | موضوع: |

عشق  

 

در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد            

كسي جاي در اين خانه ي ويرانه ندارد 

دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد

در بزم جهان جز دل مهنت كش ما نيست

آن شمع كه ميسوزد وپروانه ندارد

نه از آشنايان وفا ديده ام نه در باده نوشان صفا ديده ام

ز نامردمي ها نرنجد دلم كه از چشم خود هم خطا ديده ام

به خاكستر دل نگيرد شراب من از برگ چشمي بلا ديده ام

وفاي تو را نازم اي اشك غم كه در ديده عمري تورا ديده ام 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه نهم اسفند 1387 | 2:0 PM | + | موضوع: |

زيبا تر از عشق  

خلوت تنهايي - به روز رساني :  3:29 ع 12/11/1387
عنوان آخرين نوشته : خلوت تنهايي

بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌ي شبهاي من
لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

آنقدر خوبي که در چشمان تو گم مي‌شوم
کاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

اين منم پنهانترين افسانه‌ي شبهاي تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

در گريز از خلوت شبهاي بي‌پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي مي‌ساختم آنجا که دريايي نداشت

پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس نکاميم تقدير جاپايي نداشت

شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود
در شب باراني‌ات يک قطره خوانايي نداشت

ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي ايي نداشت

عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس که زيبا بود زيبايي نداشت

 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه نهم اسفند 1387 | 1:50 PM | + | موضوع: |

آفتاب مهربانی  


هر سال اين روز برايم بهانه اي بوده تا عشقي ديرينه را ابراز کنم .
امسال چهار پيمانه برنج با يک چهارم قالب کره ؛ چرب شد و اجاق عشق شعله کشيد و ته ديگ مهرباني ها سوخت .
باد مخالفي در مطبخ پيچيد ؛ دود و خاکستر قهر همه جا را پوشاند ...
... غبار کار از رو نگرفته ؛ دود و دم مطبخ راه نفس را تنگ کرد و بسته ي کادو پيچ شده اي؛ کنج نشين شد ...

ولنتاين بهانه اي است براي نوازش عشقي که همواره مظلوم واقع شده و بين خراوار ها کار و مشغله و روزمرگي  گم و گور (مدفون) مي شود.
عشق عشق است بهانه نمي خواهد ايراني و خارجي هم ندارد اگر خوب دم بکشد طعمش دلچسب و گوار خواهد بود ...
وقتي ميان غم نان و چرخ زندگي و دستار مطبخ اسير مي شوي براي آن گوشه اي از دلت که از رونمايي اش شرم داري جايي نمي ماند و همواره  مترصد بهانه اي براي پرده برداري از نهان خانه ي دلت خواهي بود .

به قول قديمي ها که هنوز هم دود از آن ها بر مي خيزد ؛ " گشنگي نکشيدي که عاشقي از يادت بره " اکنون به جدّ بايد به آن ها بگويم که ؛ چنان غرق سير کردن شکم شده ايم که عاشقي از يادمان رفته و جايگاهي براي عشق و دوست داشتن و بالاتر از آن ؛ اظهارش باقي نمانده است .

چشم ها از غبار کار و مشقّت معيشت تار شده و مهلت ديدار از رخ يار گرفته اند ؛ انگار خاک بر چشم داريم و جز نور مصنوعي تلويزيون ؛ فروغ ديگري در نظرمان جلوه نمي کند ....................
با اين اوصاف چه بهانه اي بهتر از يک روز خارجي ؛ براي اظهار يک عشق داخلي و قلبي ؟!!
دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | پنجشنبه هشتم اسفند 1387 | 5:12 PM | + | موضوع: |

امروز باختم  

 

 

امروز

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه بیست و ششم بهمن 1386 | 9:20 AM | + | موضوع: |

نیست نازنین  

نیست نازنین دوست دارم

انگار اون هوای عاشقی پا بر جا نیست نازنین یه روز یه جایی اگه فرصتی برات شد

سری به ما بزن اینکه گناه نیست نازنین دنبال مرحم واسه زخمامم  بی  تو امدم

اما تو اون چشمات دیگه دوا نیست نازنین اگه خطایی سرزده از ما ببخش

بی وفایی به این اسونی رسم عاشقا نیست نازنین ببخش اگه لایق اون چسات نشدم

اما واسه داشتنت گدایی مثل من نیست نازنین هر چی خواستی بگو ولی نگو دوسم نداشته باش

اخه این دوست داشتنم که گناه نیست نازنین بکش منو  عذابم بده تحقیرم کن

اما تنها گذاشتنم که روا نیست نازنین  تو خودت خوب میدونی که

یادت یه لحظه از فکرم رها نیست تموم دنی رو بگردم  خوب میدونم

واسه ضخم دلم مرحمی بهتر از شما نیست نازنین

جمله ی اخر من مثل همیشه این میشه                              بی نگاهت زندگیم هرگز زیبا نیست نازنین

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه بیستم مهر 1386 | 11:15 PM | + | موضوع: |

عشق وزیدن زمانی زیباست که .........  

عشق وزیدن زمانی زیباست که اون را در آغوش میگیری

و زمان مکان را فراموش مکنی

+
عشقت را نصیب کسی کن که لایق آن باشد نه تشنه
 
 ای آن زیرا هر تشنه ای روزی سیراب میشود
دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه بیستم مهر 1386 | 11:14 PM | + | موضوع: |

دوست دارم ميدوني چقدر ..........  

تا وقتي توي آسمون ستاره مي درخشه

نقشاي رنگي ميشينه رو برگاي بنفشه

تا وقتي که خدا همين خداي مهربو نه

دو کفتر سفيد عشق مي رن تو آشيو نه.

دوست دارم ميدوني چقدر ؟

بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم. نهايت هر چيزي همين 10 تا بود.

از بابا بستني که مي خواستم 10 تا مي خواستم.

مامانمو 10 تا دوست داشتم و خلاصه ته دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود. ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟ نهايت دوست داشتن چندتاست؟

انگار خيلي هم حريصتر شدم ! 10تا بستني هم کفافمو نمي ده !!!

اما مي خوام بگم دوست دارم ....

مي دوني چقدر؟ به اندازه ي همون 10 تاي بچگي

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه بیستم مهر 1386 | 11:4 PM | + | موضوع: |

دوست داشتن چه زیباست ولی......  

امشب از آسمان دیده ی تو               روی شعرم ترانه میبارد

 

در سکوت سپید کاغذها                  پنجه هایم جرقه می کارد

 

     آری آغاز دوست داشتن است            گرچه پایان راه نا پیداست   

 

    من به پایان دگر نیندیشم           که همین دوست داشتن زیباست

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | جمعه بیستم مهر 1386 | 10:38 PM | + | موضوع: |

شعر رفتن  

‎حالا که می خوام بمونی شعر رفتن و می خونی‎ ‎
قلب من عاشقترینه این و از چشام می خونی
‎ ‎
دست تو،تو دست من بود نمی دونم کی تو رو ازم گرفت‎ ‎
نمی دونم که کدوم نگاه شوم قصه ی جدایی رو برام نوشت‎ ‎

حالا که می خوام بمونی شعر رفتن و می خونی‎

قلب من عاشقترینه این و از چشام می خونی‎

 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | شنبه چهارم فروردین 1386 | 3:47 PM | + | موضوع: |

بخاطر تو زیستن چه زیباست  

Image hosting by TinyPic

چه زیباست

   بخاطر تو زیستن

                     وبرای تو ماندن

                                   وبه پای تو سوختن

   وچه تلخ و غم انگیز است

      دور از تو بودن

            برای تو گریستن

               وبه عشق و دنیای تو نرسیدن

   ایکاش میدانستی    بدون تو

                            زندگی چه ناشکیباست

               وبه عشق و دنیای تو نرسیدن

   ایکاش میدانستی    بدون تو

                            زندگی چه ناشکیباست

 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | شنبه چهارم فروردین 1386 | 3:44 PM | + | موضوع: |

دریای عشق  

زندگي دريا نيست ، اما زيباست . در ميان من و تو فاصله اي است

گاه مي انديشم كه آيا تو مي تواني با لبخندي يا گوشه ي چشمي اين فاصله را برداري ؟
آيا دستهاي تو توانايي آنرا دارد كه مرا زندگي بخشد ؟
.... آه
مي بينم كه تو هم به اندازه ي من خوشبختي و من به اندازه ي زيابيي تو
.... غمگين
من چه دارم كه در خور تو ؟!... هيچ             من چه دارم كه سزاوار تو ؟!... هيچ
                 تو چه داري ؟!... همه چيز

 
دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | شنبه چهارم فروردین 1386 | 3:14 PM | + | موضوع: |

آواز عاشقان  

آواز عاشقانه

 
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
 
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
 
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
 
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
 
آن روزهای خوب که دیدم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
 
 بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت »
 آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست »
 
فرصت شکست و حرف دلم نا تمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
 
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | شنبه چهارم فروردین 1386 | 3:12 PM | + | موضوع: |

باغبان  

قلب من

باغبان من باش

چه نرم و لطيف ميرويد

در جهان انديشه ام

تنپوش آبي آرزوهايت!

و چه بيقرارند

 در نوازش باد ،گيسوانت.

گونه هايت ژرفاي آسماني است

که بي هيچ ستاره تو را درخشيد.

و چه زلال

چشمه هايي که تو را جوشيد

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | شنبه چهارم فروردین 1386 | 3:11 PM | + | موضوع: |

تقدیم به عاشقان و کسی که دوستش دارم  

http://tinypic.com/207uovs.gifhttp://tinypic.com/207uly1.gif 

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 | 6:0 PM | + | موضوع: |

رهگذر  

Image

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به
شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

 
LOVE

دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 | 8:32 PM | + | موضوع: |

دل دیوانه  

   بنام دوست که دلم ديوانه اوست 

 

.....مهربانم

به ستاره ها نگاه کن که شب را شکسته اند؛

بی تو شب من بی ستاره است.

 

آفتاب را ببين که تاريکی از مقابلش می گريزد؛

بی تو روز من آفتاب ندارد.

 

چمنزارها را بنگر با لاله و جويبارهای کوچکی که زمزمه کنان روان است؛

بی تو دنيا من از چمن و لاله زار خالی است

 

                                        بپذير پاکترين دردهايم را که من بی تو هيچم.

 

 

            


دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | دوشنبه هفتم اسفند 1385 | 2:14 PM | + | موضوع: |

عشق  

زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که به ورای عشق می رسی..زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی واز این پیوند لذت می بری .و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می بری..اری هرچیز و هرزمانی زیباست..............................

عشق هنری مقدس است...عاشق بودن در پیوندی مقدس بسر بردن است.................................................love is a sacred art ..to be in love is to be in a holy relationship...............................
دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | یکشنبه ششم اسفند 1385 | 11:22 AM | + | موضوع: |

دل تنگ یار  

دلم تنگ است ، به خاطرات میروم به خاطرات با تو بودن،به لحظات در کنار تو بودن. دلم تنگ است به خاطرات میروم به دقایقی که با تو سپری کردم ،به هر ثانیه اش سرک میکشم.دلم تنگ است به خاطرات میروم به مسیری که با تو  پیمودم به تمامیه رد پایت .هنوز دلم تنگ است ولی این بار در خاطرات هم باز   به لحظه جدایی از تو میرسم و این لحظه کاش هنوز همان لحظه اول بود. دلم تنگ است
دلشكسته اي از تبار عشق با نام مــــــــــجــــــــنـــــــون | یکشنبه ششم اسفند 1385 | 11:19 AM | + | موضوع: |